تبليغاتX
zizi


zizi

دلم تنگ است و میدانم از این تنگی نمی میرم

 

مینویسم از برای با تو بودن از صدای پیچش امواج خوش

 

از صدای رنگ و بوی زندگی از نوای سایه های بی بدیل

 

از تو از عشقی که فرمان میدهد

 

با تو بودن از برای تو شنیدن خوشتر است

 

پس بیا تا اوج بر پهنای برگ سایش ابر کناران بر زمین

 

خوش به حال روزگار

 

خوش به حال ابرها و بادها

 

برای تو فقط برای تو

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 17:45 توسط zizi| |

.تقدیم به تو که میدانی.

با سلام

مینویسم چون مجبورم بنویسم برای آنان که نمیدانند

 

در کدامین سرزمین سرد و در کدامین ناله ابر بهار قدم میگذارند

 

مینویسم و برای دل خود مینویسم. نمیدانم

 

شاید در پس توهمات دیروز ، امروز و فردا را فراموش کنم

 

مینویسم برای کسانی که نمیدانند برای چه به این جدال دعوت میشوم

 

مینویسم برای کسانی که نمی بینند و نمی دانند که

 

 در ستایش خیال انگیز شب و در برهوت آسمان خیال برای زمینیان عشق را

 آفریدند

مینویسم و شاید در گفتار خویش به آنان بفهمانم

 

 که زندگی دیوانه جدال است

 

شاید شاید شاید بتوان ....

 

 

نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 0:57 توسط zizi| |

تقدیم به !!!

در سرا پرده اسرار که دانست که از بهر کدامیم 

 

در همان لحظه دیدار که دانست که از عشق کدامیم

 

در گریه شمع از شب تار از دل شیدا به کجایید

 

بیایید که با مرهم دل از یار هویدا به کجایید

 

بیایید بیایید

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 23:28 توسط zizi| |

به نام او

شاید نتوان چیزی گفت و چیزی شنید

 

شاید نتوان حرفی زد و سخنی بر زبان آورد

 

 شاید  به آسمان خیره هستی ولی نظاره گر زمینی

 

شاید در خیال خود به سوی پرواز ابدیت در راهی

 

شاید با دیگران هستی و با هیچکس نیستی

 

شاید همه چیز برای یک روز خوب وجود دارد

 

شاید شاید شاید شاید شاید شاید شاید

 

نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 21:48 توسط zizi| |

تقدیم به هیچکس جز او !!!

 

میتوان از خنده ها کوهی بنا کرد و گریست

 

میتوان از مردمان آهنگ فریادی شنید

 

میتوان با عشق از دنیا گذشت

 

میتوان با عشق از دریا گذشت

 

میتوان شاید توانا هرکه هست

 

با توهم من میتوانم عشق را هدیه کنم برخاک سرد

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 2:3 توسط zizi| |

تقدیم به تو

به دنبال تو میگردم

 

تو با من باش میدانم تو میدانی نمی دانم

 

ولی از عشق میفهمم که می دانم نمی دانی

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 0:24 توسط zizi| |

تقدیم به تو که نمی دانی چرا تنهایی!!!

 

صفای دل پریشانی نگاه سرد دلدارم

به آن سوی ترنم ها بخوانم خوب میدانم

که با مرگم نمی داند که بگریزد و یا با درد بستیزد

ولی شاید برای با تو بودن راه را هموار سازد

از برای گریه کردن شمع باشد تا بسوزد

شاید اما رنگ بازد ....

 

نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 18:17 توسط zizi| |

بمیرید

از این عشق از این ساکت مواج با درد بمیرید

از روز برای غم فردا از لذت ایام با هرکس و هر چیز که دارید بمیرید

از ناله سردی که روا داشته اید از داغ شقایق به این ساز بمیرید

از خواب خوش مستی دیدار در آغوش همان یار بمیرید

تقدیم به تو که میخواهی بمانی!!!!

نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 18:4 توسط zizi| |

تقدیم به تو که نمیدانی !!!!

اولین صفحه روزگار عشق ندیدن و دیدن تا حد کمال

دیدن برای ندیدن به مثال شنیدن و لب فرو بستن است

بدان که در اولین مرحله عشق

 ندانستن بهترین شیوه شیدایی است

و بدانید که گفتن سزاوار سکوت

و نیایش مرحله غرق شدن در ره دوستی است

******************************************

بدان که در دوست داشتن دیوانگی شرط عشق است

******************************************

نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 23:37 توسط zizi| |

تقدیم به سکوت که واژه مهربانی است

**********************************

رسم پیغام وخبر نیست مصیبت این است

به دیاری که سفر کرد ،سفر کرده ما

به چه پیغام کنم خوش دل آزرده خویش

از که پرسم سخن یار سفر کرده خویش

یاد و صد یاد از آن عهد که از صحبت یار

خاطری داشتم از عیش جهان برخوردار

**********************************

یار اگر هست به هر جا که روی گلزار است

**********************************

نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 14:42 توسط zizi| |


Design By : Night Skin